تعاملها، زندگي، اتفاقات و همه آنچه كه ما قسمتي از آن هستيم، چه مستقيم و چه غير مستقيم، چه دلخواه و چه به جبر داراي پيچيدگيها و غرايبي است.
«…انسان و مقدرات الهي پس از ياد خدا و درود! تو از اجل خود پيشي نخواهي گرفت، و آنچه که روزي تو نيست به تو نخواهد رسيد، و بدان که روزگار دو روز است، روزي به سود، و روزي به زيان تو ميباشد، و همانا دنيا خانه دگرگونيهاست، و آنچه که به سود تو است هر چند ناتوان باشي خود را به تو خواهد رساند، و آنچه که به زيان تو است هر چند توانا باشي دفع آن نخواهي کرد.»
نتيجه ميگيريم:…

اين تصوير تزئيني نيست...
«… از کيفرهايي که بر اثر کردار بد و کارهاي ناپسند بر امتهاي پيشين فرو آمد بپرهيزيد، و حالات گذشتگان را در خوبيها و سختيها به ياد آوريد، و بترسيد که همانند آنها باشيد، پس آنگاه که در زندگي گذشتگان مطالعه و انديشه ميکنيد، عهدهدار چيزي باشيد که عامل عزت آنان بود، و دشمنان را از سر راهشان برداشت، و سلامت و عافيت زندگي آنان را فراهم کرد، و نعمتهاي فراوان را در اختيارشان گذاشت، و کرامت و شخصيت به آنان بخشيد، که از تفرقه و جدايي اجتناب کردند، و بر وحدت و همدلي همت گماشتند، و يکديگر را به وحدت واداشتند و سفارش کردند. و از کارهايي که پشت آنها را شکست، و قدرت آنها را درهم کوبيد، چون کينهتوزي با يکديگر، پر کردن دلها از بخل و حسد، به يکديگر پشت کردن و از هم بريدن، و دست از ياري هم کشيدن، بپرهيزيد. و در احوالات مومنان پيشين انديشه کنيد، که چگونه در حال آزمايش و امتحان بسر بردند، آيا بيش از همه مشکلات بر دوش آنها نبود؟ و آيا بيش از همه مردم در سختي و زحمت نبودند؟ و آيا از همه مردم جهان بيشتر در تنگنا قرار نداشتند؟
فرعونهاي زمان، آنها را به بردگي کشاندند، و همواره بدترين شکنجهها را بر آنان وارد کردند، و انواع تلخيها را به کامشان ريختند، که اين دوران ذلت و هلاکت و مغلوب بودن، تداوم يافت نه راهي وجود داشت که سرپيچي کنند، و نه چارهاي که از خود دفاع نمايند، تا آنکه خداوند، تلاش و استقامت و بردباري در برابر ناملايمات آنها را، در راه دوستي خود، و قدرت تحمل ناراحتيها را براي ترس از خويش، مشاهده فرمود. انسان را از تنگناهاي بلا و سختيها نجات داد، و ذلت آنان را به عزت و بزرگواري، و ترس آنها را به امنيت تبديل فرمود، و آنها را حاکم و زمامدار و پيشواي انسانها قرار داد، و آن قدر کرامت و بزرگي از طرف خدا به آنها رسيد که خيال آن را نيز در سر نميپروراندند.
پس انديشه کنيد که چگونه بودند؟ آنگاه که: وحدت اجتماعي داشتند، خواستههاي آنان يکي، قلبهاي آنان يکسان، و دستهاي آنان مددکار يکديگر، شمشيرها ياريکننده، نگاهها به يکسو دوخته، و ارادهها واحد و همسو بود، آيا در آن حال مالک و سرپرست سراسر زمين نبودند؟ و رهبر و پيشواي همه دنيا نشدند؟
[از اينجا به بعد را نخوانيد! مربوط به آينده است...!] پس به پايان کار آنها نيز بنگريد! در آن هنگام که به تفرقه و پراکندگي روي آوردند، و الفت و دوستي آنان از بين رفت و سخنها و دلهايشان گوناگون شد، از هم جدا شدند، به حزبها و گروهها پيوستند، خداوند لباس کرامت خود را از تنشان بيرون آورد، و نعمتهاي فراوان شيرين را از آنها گرفت، و داستان آنها در ميان شما عبرتانگيز باقي ماند.»
پينوشتـ……………………………………………………………………
آنها كه علي نداشتند… ما داريم.
