نگاشته شده توسط: mahdifani | جولای 16, 2008

مـظـهـر و مـجـلاي حـق، طـور تـجـلّاي حـق

عشق و محبت به حضرت اميرالمؤمنين (عليه صلوات الله) امري است كه در نهاد هر انساني قرار دارد و جزء لاينفك از فطرت اوست. شعري كه با هم مي‌خوانيم از سروده‌هاي آيت الله شيخ محمد حسين غروي اصفهاني (رحمت الله عليه) است. البته به خاطر سبك و مضامين شايد براي ما سنگين باشد، اما ملاحت و زيبائي شعر در حدي است كه به راحتي نمي‌شود از كنارش عبور كرد و فكر مي‌كنم بهترين گزينه براي اينچنين روزي خواندن اين شعر است چون نكته درهمين است كه با متخصصي در امر دين و شاعري طرف هستيد و ديگر غصه‌ي چيزي را نبايد خورد و مطمئن از درستي و زيبائي‌اش آن را خواند. حتي پيشنهاد مي‌كنم اگر صداي خوبي داريد، يكبار حداقل اين را با صداي خوب براي خودتان بخوانيد و لذت ببريد. اسعدالله ايامكم…

بـوي گـل و سـنـبل اسـت يـا كـه هواي بهار؟
زمـزمـه بــلـبـل  اسـت  يــا كـه  نـواي هَـزار؟

نـغـمـه روح الـقــدس مـي‌رسـد از بـزم انـس
يـا كـه  نـسـيـم صـبـا  مـي‌وزد از  كـوي يـار؟

صـفحـه روي زمـيـن هـمچـون بهـشت بـريـن
از چه چنين عنبريـن؟ وز چه چنين مشكبـار؟

لاله خود رو بـِرُست، ژاله به رويـش نشست
بوي خوشش كرده‌مست، هركه بُدي‌هوشيار

چـرخ مـرصـع كـمـر،  چـتـر مـلـمـّـع  بـه سـر
گـوهـر انـجــم كــنـد، بــر ســر مــردم نـثــار

هـم بـه بـسيـط زميـن، پهن بسـاط نـشـاط
هـم بـه مـحيـط فـلـك، سور و سرور استـوار

مـظـهـر غيب مصون، مظـهر مـا فـي البطـون
از افـق  كـاف و نـون  سـرزده  خـورشـيـدوار

از افـق لامـكـان، عـيـن  عـيـان شـد  عـيـان
قـطـب زميـن و زمـان، كـون و مكـان را مـدار
دافـع هر شك و ريب، پـاك زهر نقص و عيب
فـالـق اصـبـاح غـيـب، از پس شب‌هاي تـار

نـاظـم سـرّ و عَـلَـن، بت فـكـن و بت شكـن
غُـرّه‌ي  وَجـهُ  الـزّمـن، دُرّه‌ي  رأس الـفـخـار

شـاخـه طـوبـي  مـثـال،  در چـمـن اعـتـدال
مـاهِ  فــروزانْ  جــمــال،  در  فــلـك  اقـتــدار

قـبـّـه‌ي  خـرگـاه  او،   قـبـلــه  اهـل  كـمـال
پـايــه‌ي  درگــاه  او،  مـلـتـزم  و  مـسـتـجـار

طـفـل دبـسـتـان اوسـت، حـامـل وحـي الـه
بـلـبـل بـسـتـان اوسـت،  پـيـك  خـداونـدگـار

قـاسـم ارزاق  كـيـسـت؟ ريـزه‌خـوار خـان  او
قـابـض ارواح  كـيـسـت؟  بـنـده فـرمـان گـذار

مـظـهـر  و  مـجـلاي حـق، طـور تـجـلّاي حـق
بـرد بـه يـك جـلـوه  از، سـيـنـه  سـيـنـا  قـرار

نـيـــّر   انـجــم  خــدم،   تـافـت   ز اوج  جــرم
شـد  زحـضـيـض  عـدم،   نـور  وجـود  آشـكـار

گـــوهــر  بـحــر  قـِـدَم  از  صــدف  آمـد  بــرون
فـُـلـْـك مــحـيــط كـَـــرَم در حـــرم آمـــد كـنــار

كـعـبـه  پـر از  نـور  شـد، جـلـوه‌گـه  طـور شـد
سرّ «انا الله» ز «نور»، گشت عيان ني ز «نار»

مـكـــه شـد از بـوي او، رشـك خـتـــا و خُــتَــن
وز  چــمـــن  روي  او    گـلـشــــن  دارالـقـــرار

پينوشتـ…………………………………………………………………….
قبول دارم كه بعضي معاني سخت و شايد چند درصد آن را خودم هم متوجه نشده‌ام اما برخي را مي‌نويسم و بعضي ديگر را هم خودتان تلاش بكنيد كه معاني‌اش را پيدا كنيد تا لذت شعر را دريابيد. همين تلاش شما هم ثواب داره…/ هَزار به هزار دستان و بلبل گفته مي‌شود و مرصع را هم كه مي‌دانيد يعني جواهر نشان. ملمّع يعني درخشان و رنگارنگ. مافي‌البطون يعني آنچه در باطن‌هاست و فالق اصباح غيب را شكافنده‌ي صبح‌هاي غيب مي‌گويند، علن هم كه مشخص است يعني علني. غره‌ي وجه الزمن يعني هلال ماهي كه با آن صورت زمان‌ها مشخص مي‌شود. دره‌ي رأس الفخار يعني مرواريد درخشنده بر سر فخر ورزان. قابض ارواح هم كه ديگر همه با آن آشنا هستند و يا آشنا مي‌شوند(!) يعني حضرت عزراعيل عليه السلام


یک پاسخ بگذارید

پاسخ شما:

دسته‌ها